|
ماجراهای دوران نامزدی ما زیر یک سقف عشق یعنی با هم یه وبلاگ درست کنیم
| ||
|
|
سلام دوستای گلم.خوبین.ما هم خوبیم شکر خدا.و امااااااااااااااااا:شوهر خاله ایلیا دو سالیه با یه خانمی بعله.بعد همه میدونستن.حتی خانمش.ولی ادعاشون این بود که اونا فقط دوستن.شوهر خاله تو این مدت از یه راهی کلی کلاه برداری کرد و به قول ایلیا پولا خیلی چرب بود و رگای قلبشو گرفت و بالن و اینا هم تاثیر نداشت.حالش خیلی بد بود تا هفته پیش.که با خانمش میره دکتر و دکتر میگه که تو باید زن بگیری والا میمیری نمیدونم اقای دکتر به چند راضی شدن؟ولی خانمشم ساده و میگه حتما.میاد دو سه مورد پیشنهاد میده و شوهره میگه خوب حالا که میخوای زن بگیرم همین دوست خودمو بگیرم که میشناسیم.اینم قبول میکنه و اینا عقد میکنن.تازه زنه یه شهر دیگس خاله هفته ای دو روز شوهررو که هنوز قلبش میدرده میبره خونه ی اون یکی زنه و منتظر میمونه تا اینا بوققققققققققققق.بعد برمیگردن خونه.یعنی ادم میمونه تو کار این خاله.مردای فامیلم هی مشتری پیدا میکنن واسه ی این نسخه ی اقای دکتر.نوبره والا
طبقه بندی: غیبت،
دوستای گلم سلام.ما خوبیم.شرمنده که نمیتونم جواب کامنتا رو بدم.میهن بلاگ قاطی کرده.حتی پستم نمیتونم بزارم اینارم با هزار ترفند گذاشتیم.ولی همه دوستانو میخونم.
طبقه بندی: از این در و از اون در،
من زن خلق شدم...نه برای در حسرت یک بوسه ماندن...برای خلق بوسه ای از جنس ارامش...من زن نشدم که همخواب ادم های بی خواب شوم...زن شدم که برای کسی رویا شوم...من زن نشدم که در تنهاییم حسرت آغوشی عاشقانه را داشته باشم...زن شدم...تا آغوشی در تنهایی عشقم باشم.روزمون مبارک
طبقه بندی: از این در و از اون در،
سلام.یکی از دوستان تو کامنتا ازم خواسته بود که راجع به خوبی های مادرشوهرمم بنویسم.یکم که فکر کردم دیدیم ممکنه ما باهم کمی مشکل داشته باشیم اونم به خاطر تفاوت عقاید و این حرفاست.ولی مشکل جدی باهم ندارم.گوش شیطون کر.خوب مهمترین خوبیش اینه که خیلی مهربونه.ممکنه خیلی وقت ها حرفایی میزنه که ادمو روانی میکنه.ولی خوب همیشگی نیست.و این که من و همسرمم خیلی دوست داره.بارها گفته که منو بیشتر از ایلیا دوست داره.فکر کن روزی 3بارم منو ببینه بغلم میکنه بوسم میکنه.یا وقتایی که میرم بیرون تا دم در باهام میاد.ممکنه من خوشم نیاد.ولی هر روز بهم زنگ میزنه به قول خودش وقتی با من نحرفه یه چیزش گم شده انگار.اگه جایی بره زنگ میزنه جای منم خالی میکنه.یکی دیگه اینکه خیلی مومنه.زیاد اهل غیبت و دروغ نیست.دائما واسمون دعا میکنه.وقتایی که میرم اونجا چه چند روز چه دو ماه هر صبح صبحونم امادس تا من بیدارشم برم بالا.خیلی کم پیش میاد ازم کمک بخواد.خوب تازگیا تو جمع خیلی تحویلم میگیره.مثلا منو نیوشام صدا میکنه.با خونوادم خوبه.مثلا وقتی خالم از مکه برمیگشت به جای من رفت کمک.یا مثلا بهم گفته من میتونم اگه خوتهرشوهرام کار بدی کردن هر طور خواستم باهاشون برخورد کنم.چیزی که کمتر مادری میگه.یا همیشه بهش میگم رفتی مکه من چنتا چیز تک میخوام نباید به جز من واسه کسی بیاری.میگه هرچی اوردم اول تو برمیداری بعد به دخترا میدم.خوب اولا به خرید های من حساس بود.ولی حالا دیگه نه.مثلا وقتی اومده بودن اینجا گفتم یه روسری پسندیدم 300تومن پس انداز اون ماهشو داد به من گفت برو بخر.خوب خوشت اومده.در حالی که اوایل واسه کفش این قیمتی راضی نمیشد.خوب به مرور زمان بهتر همدیگرو میشناسیم.مخصوصا که منم دیگه زیاد حساس نیستم.واسه خودم استقلال دارم.بعضی مسائل دوران عقد که یادم میفته میبینم خودم این انتظارا رو ایجاد کردم که قبولش واسه خودم سخت بود.مثلا واسه پوششم.اوایل خیلی گیر میداد ولی حالا به عنوان مثال پالتوی که خریده بودم واقعا کوتاه بود.طوری که دانشگاه نمیشد بپوشم.در واقع در حد نیم تنه یا کت بلند.خیلی راحت پیشش پوشیدم و گفتم که خیلی گشتم تا پیداش کردم و خوشم میاد.حتی یه بارم نگفت کوتاهه.خدا رو شکر فعلا خوبه.اینجا هم میگم اگه بدیم ازش گفتم واقعا دلم شکسته.والا نه من خوب مطلقم نه اون.و چه بسا خیلی از رفتارای منم از جانب مادر قابل قبول نباشه.
طبقه بندی: غیبت،
میدونم واسه نوشتن این مطلب خیلی دیره.ولی مینویسم تا ثبت بشه.تا یادم بمونه این سال یکی از بهترین سالای عمرم بود.ولی چقد زود گذشت.عید 90 اولین عیدی بود که من با ایلیام بودم.اولین سیزده بدر.اولین روز مرد و زن.روزای قبل عروسی.فشردگی کارا.استرس و حساسیت واسه لباس و گل و طلا و هزارتا چیز دیگه.تو اوج کارا کلیب زدنمون.بارون کنار ساحل تو وسط تایستون و رعد و برقایی که کسی باور نمیکرد طبیعیه.3مرداد روز عقدمون.رقص اسپانیایی.افتادن میوه های رو ماشین.و بالاخره 6مرداد.بهترین روز عمرمون.عروسی.ماه عسل mp3مون اول ماه رمضون.مشهده خلوت.هتل قصرطلایی و اتاق پرنسسش.خاطره هاش.جیگرکی که در اوج سادگی بهترین غذای عمرم بود.شاندیز و قرعه کشیش.وای روزه های سخت.شب بیداریا و روز تا یه ساعت مونده به اذان خوابیدن و تندی اماده شدن و رفتن به مهمونیای پاگشا و بعد مهمونی با بچه ها رفتنمون به تفرجگاه خارج شب تا نیمه های شب.اواخر شهریور و اسباب کشی و بالاخره مستقل شدن.یه ترم تو خونه موندن.عروسیای خوب رفتن.رستوران گردیامون.فقط بدیش اون یه ماه مریضیم بود.استرسش.درداش.ازمایشا و سونوهای بی جواب.رفتن به کنسرتی که دوست داشتم.و مهم ترین تصمیم و بهترینش رفتم پیش روانپزشکم که عالی بود.علوم پایه و اگه گفتین؟؟؟؟؟قبولیش.کولاک تو راه.خوبی های اخر سالم.اینکه مادر شوهرمو بردم سر خاک مادرش که خارج از شهر بود و یه جای بد مسیر.من و ایلیا و مادرشوهرمو خالش.واسش گریه کردن.رفتن به امامزاده و واسش دعا کردن.وقتی به خاطر یه سری از اتفاقا حالش بد شد تو بغلم گرفتنش.بوسیدنش.اروم کردنش.(اینا سورپرای بود واستون)رفتن سر خاک پدر بزرگا و مادر بزرگام که خیلی وقت بود نرفته بودم.رفتم عیادت عموی مامانم که مریض بود.کاری که شب عیدی منه و ایلیا کردیم تا دل چند نفرو شاد کنیم.و سبک تر بریم تو سال بعدی.اره سال 90 خدا رو شکر سال خیلی خوبی بود واسمون.خدایا ممنون به خاطر این سال.خودت تو سال91هم همراهمون باش و بهترین هارو واسه هممون رقم بزن.ایلیای مهربونم مرسی بابت سال 90 خوبی که برام رقم زدی.
طبقه بندی: زندگی مشترک،
دیشب تا2داشتم وب لاگ گردی میکردم.حدودای ساعت 1 بارون شدید شد.ایلیا خواب بود.رفتم تو تراس و کلی لذت بردم از صدای بارون و ارامش شب.بماند که دیروز ماشینو شسته بودیم و ....صبح که 7ساعت زنگید خاموشش کردیم و تا8خوابیدیم.بعد بیدار شدیمو باهم صبحونه کاملی خوردیم.ایلیا امروز کنفرانس داشت.رفت.منم درس خوندم بعد یه ساعت دیدم صدای بارون بدجور خواب الودم کرده.بدون عذاب وجدان خوابیدم.بیدارشدم یه ساعتی باز درس خوندم و بعد خونه رو کامل مرتب کردم.نمازامو خوندم.یکم زودتر اماده شدم.سبک ارایشمو عوض کردم امروز.کمی زود از خونه زدم بیرون و زیر نم نم بارون با لذت قدم زدم.یکم سردم شد و سوار تاکسی شدم سر کلاس سرحال بودم حسابی.امتحان مواد دندانی داشتیم.شکر خدا خوب بود.سه و نیم که تموم شدم ایلیا اومد دنبالم باهم رفتیم باگت.نهارمونو خوردیم.یکم تو خیابونا چرخ زدیم.اومدیم ایلیا کمی خوابید منم با خواهرم و مادرشوهرم حرفیدم.بعدش چایی خوردیم و 10دقیقه ای رفتم رو چرخ و پدال زدم.بعدم تا حالا داشتم درس میخوندم.اخه فردا بازم امتحان اورال پاتو داریم.تا حالا که از سطح اورالم راضی نیستم.الانم میرم شام بخوریم و بعدم فیلم تماشا کنیم.اخه یه هفته ایه با ایلیا شروع کردیم فرار از زندانو نگاه میکنیم.بعدشم یکم مرور کنم.بخوابم.که 7.5باز کلاس دارم.و این بود روز بارونیه عالی و دلچسب من.اخه دوست جونام .نیوشا کلی میو میو عوض شده.کلی از زندگیم لذت میبرم.سرحال شدم.فعال شدم.خدا رو شکر تا حالا خوب پیش رفتم.خدا جونم خیلی دوست دارم.مرسی به خاطر همه نعمتات و محبتات.خودت ضامنمون باش.
طبقه بندی: زندگی مشترک،
سلام سلام.خوبین خوشین؟سال نوتون مبارک.نیستین مرسی از همتون به خاطر لطفاتون.منم که دیگه محکومم به بی وفایی.ولی به خدا تقصیر من نبودا.ما قرار بود3شنبه بریم.منم میخواستم اون موقع مطلب بذارم که یهو یکشنبه عصر تصمیم گرفتیم بریم.منظورم 21اسفنده.دیگه بدو بدو برو شیرینی بخر ماشینو ببر واسه چک.چمدون ببند.وایسا تو صف بنزین و شلوغی دم عید شب11 رسیدیم خونه و وسایلو جمع کردیم یکم خوابیدیمو ساعت5 راه افتادیم اخه با ماشین خودمون میرفتیم فقط خواهرم خبر داشت.رسیدیم قزوین که به بابامو پدرشوهرم گفتم.ولی نمیخواستیم مامانا بدونن که هی نگران باشن.از زنجان به بعد برف شروع شد و دیگه نزدیک هشترود کولاک شد و جاده هم که مثه شیشه فکر کن تو اون پیچ ها.شانسی با یه ماشین از تهران باهم بودیم یه خانم اقای میانسال بودن اونا جلو و ما پشت سرشون وسطاهم جاها عوض با سرعت20 30 میرفتیم.ولی خداییش چون به رانندگی ایلیا اعتماد د اشتم اصلا مضطرب نبودم.جلومون دوتا تصادف شد.بالاخره رسیدیم و کلی مامانا سورپرایز شدن.فرداشم رفتم ارایشگاه که موهامو رنگ کنم جو گرفت کوتاهشونم کردم خیلی.عصریشم مامانمینا رم دعوت کردیم خونه ایلیا اینا با بچه ها کلی ترقه بازی کردیم.خواهرامم شب موندن صبحی باهم رفتیم سر چشمه.فرداشم رفتیم یکی از شهرای نزدیک من و ایلیا میخواستیم بریم پاساژ گردی قبلا هم به مادرشوهره گفته بودیم ولی باز اونجا حرفشو زد و مارم کشوند خونه ی عمه منم دیگه عصبانی بیرونم نرفتم برگشتنی باز کولاک بود.شامم که مهمون بودیم دیگه تردد داخل شهرم مکافات بود.مسیر 5مینی چهل مین طول میکشید.شامم رفتیم خونه خاله ایلیا همون که ما باهاشون دوستیم.کلی خوش گذشت.کلا اونجا راحتم.فرداشم زنگ زدم هماهنگ کردم صبحونه رفتیم خونه داییش که 3تا زوج بودیم و کلی خوش گذشت.یکی از دوستای مادرشوهرم از تبریز اوئمده بودن که منم ازشون متنفرم.یکم اوقاتم تلخ شد.اها جمعه هم عیدیمو اوردن.منم کلی میوه ارایی کرده بودمو وسایله هفت سین و هم از انار میلادنور گرفته بودم کلی خوشگل شده بود.فرداشم رفتیم یه سرویس خواب واسه اتاق اونجامون خریدیم که زحمتشو مادرشوهرم کشید.خالم هم از حج برگشت همون روز ولی من نتونستم برم کمک.مهم این بود که سال نویی اتاقمونو کامل کنم.کلیم واسم سوغاتی اورده بود.واسه مادرشوهرمیناهم کلی اورده بود .دستش درد نکنه.راستی دختر خالم هم باردار شده7سالی بود ازدواج کرده بود و اصلا بچه دوست نداشت ولی بالاخره گیر افتاد.اینا از خاطرات قبل عید.باقیشو بعدا میام میگم.حالمون خیلی خوبه.دوستون دارم شرمنده نتونستم بهتون سر بزنمطبقه بندی: از این در و از اون در،
ایلیای مهربونم تولدت مبارک.عزیزم امیدوارم کیک 120سالگیتو بخوری.عزیزم خیلی دوست دارم(راستی ما امروز هفت سین وا کردیم و سال نو رو هم تو لحظه تولد ایلیام جشن گرفتیم.عزیزم سال نوتم مبارک) ![]()
طبقه بندی: زندگی مشترک،
راستش این جریان صلح نامه یه جورایی فانتزیه.مادرشوهر ما یه مدتی جو گیر شده بود.یعنی هی میگفت شما چرا با من اینطوری میکنین مگه من چیکار کردم و ...ایلیا هم یه بار کل رفتارای بدی رو که با ما داشته رو بهش گفت گفت حلالت نمیکنم.اینم رو این مسئله خیلی حساسه.زنگ زد که من چیکار کنم ببخشید.منم گفتم که اگه تو ایلیا رو حلال کنی من حلالت میکنم(اخه اخلاقی داره وقتی ناراحت میشه میگه حلالت نمیکنم.منم ناراحت میشم)ایلیا هم کلی شرط گذاشت و اینم قبول کرد.ولی از اونجایی که زود فراموش میکنه ما به صورت کتبی نوشتیمو امضا کردیم.بعضی مفادشو میذارم.1.دخالت کردن ممنوع(تو رانندگی.لباس پوشیدن.رفت و امد)2.اشتباهات گذشتتو قبول میکنی(زنگ زدن به منو گفتن اراجیف)3.رفتار بچه گانه ممنوع(ایراد گرفتن.چشم و هم چشمی.گریه زاری الکی.نگرانی بیجا....)4.حرف ما رو پیش کسی نمیزنی والا نمیذارم یه کلمه از زندگی ما باخبر شی.5.خانوم این خونه نیوشاست و هرکار و تصمیمی که بگیره محترمه و جای بحث نداره.6.یادت نره که8سال نیوشا با من بوده نه تو .با امضای این صلح نامه ما با صلح و بدون کینه و با حلال کردن همدیگه زندگی میکنیم.این یه بخشش بود.فرمالیتس ولی خوب وقتی این حرفا نوشته شده مدام مجبور به تکرار نیستیم خوب.دوستون دارم
طبقه بندی: غیبت،
سلام دوستای گلم خوبین؟چه خبرا؟ما هم شکر.باید بگم که من هنوز لب تابمو پس نگرفتم.ولی انقد دلم براتون تنگ شده نتونستم صبر کنم.اول از همه مرسی از همتون که تو این مدت به یادم بودین.دوم کار ایلیا واسه6ماه دیگه درست شده مرسی به خاطر دعاهاتون.سوم امتحان که به نظرم خوب ندادم و حسابی نگران نتیجشم واسم دعا کنین.و اما مشروح اخبار.اول از همه اینکه با مادرشوهر در صلح به سر میبریم.البته یه هفته ای اشتی اشتی بودم باهاش و دعوتشون کردم و کلیم بهش رسیدم ولی بعد باز یه حرفایی زده شد که دلم شکست.مشروحشو بعدن میگم.یه ماه میرم پیش روانشناس و تصمیم گرفتم عوض شم.البته فعلا رو مسئله ی استرسم کار میکنیم.که هفته پیش باز مریضم کرد حسابی و مامانم اومد.ومن بازم یه هفته عین مرده ها بودمو ایلیام خیلی زحمتمو کشید و این مسئله باعث شد امتحانمو خراب کنم.خبر بعدی اینکه3کیلو لاغر کردم باز.راستی مادر شوهرم عین من مریض شده اعصابش ناراحته و حالتایی که بهش دست میده مثه منه دلم خیلی میسوزه و درکش میکنم موندم تو کار خدا.واسه ولنتاینم من چیزی نخریدم ولی ایلیا منو برد کنسرت رستاک که خیلی دوس دارم.راستی یه صلح نامه نوشتیم و هم ما هم مادرشوهرم امضا کردیم.یه تغییر عمدمم اینه که من حس خرید ندارم اصلا.درسای این ترممون خیلی سخته.برنامه ترمو امروز عوض کردن و درست وقت روانپزشک من کلاس انداختن.اصلا نمیخوام این دکترمو از دست بدم خیلی خوبه.دعا کنین زمان کلاس عوض شه.ا دیشب طوفانه و من خیلی میترسم.واسه امتحانم دعا کنین.بازم میام.سعی میکنم به همتون سر بزنم.دوستون دارم طبقه بندی: زندگی مشترک،
دوستای گلم سلام.دلم واسه تک تکتون یه ذره شده.مرسی از همه که لطف کردین نظر گذاشتین.همتونو خاموش میخونم حیف که نمیتونم نظر بذارم.واسه کار ایلیا دعا کنین.واسه امتحان منم همچنین.راستی ولنتاینتونم پساپس مبارک.اوضاع گاهی ر وفق مراده گاهی نه.و این ضرورت جریان داشتن زندگیه.خبر های زیادی دارم که باید هم حالم خوب باشه و هم وقت که بتونم بنویسم.با لب تاب ایلیا اومدم بنویسم که دوست جونام خیلی دوستون دارم.به یادتونم.
طبقه بندی: از این در و از اون در،
حالا نیست بودن و نبودن من خیلی فرق داره و مهمه خواستم اعلام همگانی کنم.دلم گرفته.اخه دیگه تا یه ماه اینجا نمیتونم بیام بنویسم.امروز خواهرم زنگید گفت باید واسه ازمایشگاهیش کلی سی دی ببینه.کامپیوترشم خراب شده.به خاطر درسش مامانمفعلا نمیخواد لپ تاب شخصی داشته باشه.منم از خود گذشتگی کردم . گفتم فردا لب تابمو میفرستم واسش تا امتحانش.لپ تاب ایلیا هم یه جوریه.من باهاش راحت نیستم انقد که برنامه های جورواجور داره که سر در نمیارم.اینه که فقط میتونم با گوشی بخونمتون.به قول ایلیا حکمتش این بوده که بالاخره من ترک کنم و بشینم واسه امتحان علوم پایه بخونم.فقط تورو خدا فراموشم نکنینا.من معتادم.اعتیاد یه بیماریه.باهام خوب رفتار کنین.هر از چند گاهی بیاین واسم نظر بذتریم ذوق کنم.خواستین حرفای ته دلتونم بگین نیستم که بیام واکنش بدم. نظرات کاربردی در رابطه با درس و مادرشوهر و خانه داری و خلاصه منو چشم به راه نذارین.منم هر روز بهتون سر میزنم مطمئن باشین.شایدم هر از چندگاهی با لپ تاب ایلیا بیام.دوستون دارم.دلم تنگ میشه براتون.فعلا![]() ![]() ![]() طبقه بندی: از این در و از اون در،
سلام دوست جونام.خوبین خوشین سلامتین.ما هم ای زندگیه دیگه در جریانه.جونم براتون بگه پوستمون داغون شد رفت پی کارش.من پوستم تعریف از خود نباشه خیلی خوبه و ممکنه تو سال یک یا دو تا جوش بزنه.بدون هیچ لک و پستی بلندی.تنها نقطه سالم بدن اینجانب.که با شیرین زدنمون فاتحشو خوندیم.یه مدت قرص لاغری میخورم حساسیت ادم دو تا جوش زدم.منم حساس دنبال راه حل فوری.از کرم و صابون و اسکراب و اینا راضی نشدیم بنا به توصیه یکی از وب ها شب خمیردندان زدیم و تازه روشم چسب که بهتر جذب شه.نقاطیم که احتمال میدادیم جوش بزنه رو هم با این روش پیشگیری کردیم.تا صبح گرفتیم خوابیدیم.بعد صبح با این منظره جلو اینه بودیم اقا کل پوستمو سوزونده.یعنی یه قسمتاش دچار کبودی یکمیشم خون مردگی و زخم و بساطیه اصلا داغون.بعد فهمیدیم که خمیر دندان 10دقیقه باید بمونه.حالا اگه راهی بلدین دریغ نکنین.بعدش جونم بگه براتون با ایلیا رفتم یونیشونو اون دختررو که جریانشو تعریفیدم دیدم.من نتونستم حتی به صورتش نگاه کنم.جالبه درست وقتی ایلیا از کمرم گرفت تا بریم سمت دیگه حیاط اون یهو اومد و ماجرای بعدی مربوط به مادرشوهره.که خواهر شوهرم باهاش حرفیده و بدیا شو گفته.اونم داشته با دوستش میحرفیده گفته که عروسم خوبه اما....این جای خالی رو دیگه خواهر شوهرم بهم نگفت به اینجا که رسید فهمید سوتی داده و گفت یادم رفت چی گفت.بعدشم گفته درسته نیوشا خیلی خانومه و پسرم دوسش داره ولی من معیارای دیگه ای واسه انتخاب عروس داشتم.منم دلم خیلی گرفته.من اگه بدم باشم.هیچوقت جز اینجا پیش کسی نگفتم که مادر شوهرم بده و این حرفا.چیکار کنم باهاش به نظرتون.خاله مامانم فوت کرده.دیروز رفته بود مجلس ختم.منم امروز زنگ زدم ازش تشکر کردم و زود قطع کردم.کار ایلیا باز با مشکل مواجه شده.تو رو خدا دعا کنین واسمون.پاتو هم بد نشدم.قرار بود که مادرشوهرینا 20بیان که من امتحان ازمایشی دارم و منتفی شد در کل.این روزا خیلی برام سخت میگذره.هرچند سعی میکنم از امروزم استفاده کنم.دلم خیلی گرفته مخصوصا به خاطر کار ایلیا.خدا جونم چرا معجزت برگشت؟دعام کنین.تو این چند روز به همتون سر زدم ولی با گوشی.دوستون دارمطبقه بندی: زندگی مشترک،
طبقه بندی: از این در و از اون در، برچسب ها: وین دایر،
امروز با خواهرشوهرم میحرفیدم.میگه مامانم خیلی به بابام گیر میده.امروز پا شده رفته داروخونه.اومده میگه اون دختره چسبیده بود به بابات و من میدونم اون زن گرفته و...میگه زنگ زده به پدرشوهرش که با بابام بحرفه.میگه بابامو عصبی کرده.هنگ میکنم.میگم نباید این کارا رو بکنه.میگم تاثیر بدی رو بابات میذاره.میگه تو باهاش بحرف.میگم من نمیتونم دخالت کنم.از عصری حالم بد شده.سینم تیر میکشه.پدرشوهرم واقعا شوخی میکنه.من بهش اعتماد دارم.ولی میترسم این شک لعنتی کار دستمون بده.مخصوصا زنگیدنش به پدرشوهرش.واقعا فکر ابرومونم.حواسم کاملا پرت.این قضیه رو زندگی ما هم تاثیر میذاره.البته قضیه یکم جدی تره.نمیتونم کل حرفاشو بنویسم چون حضور ذهن ندارم.ولی میدونم این راهی که میره خطاس.میدونم داره تحریکش میکنه با این کاراش.خدا کنه هر چه زود تر تموم شه.خواهرشوهرم میگه تو چرا ناراحتی اون که بهت بدی کرده.میگم این جریانا باهم ارتباط ندارن.میگه تو که کاری کردی من اخلاقم عوض شه.دور بریارم عوض کردی با حرفات و کمکات چرا رابطتو با مامانم هم خوب نمیکنی.اونم عوض کن.میگم اون فرق میکنه.چون انقد ازش ناراحتم و همه رو ریختم تو خودم.نمیتونم همینطوری ببخشمش.فراموش کنم.میگه تو خوب حرف میزنی بزنگ باهاش بحرف.ولی من نمیخوام خودمو قاطی مسائل کنم.کاش زودی اوضاع خوب شه.راستی امروز نمره اولین امتحان ایلیا رو دادن.نمره اول کلاسه.دارم بال در میارم.فعلا همینا ![]() طبقه بندی: غیبت، برچسب ها: زن دوم.، شک، پدرشوهر،
تو پست قبلی انقد حالم بد بود که یادم رفت یه اتفاق خوب رو بگم.امروز صبحی دلم گرفته بود که چرا خونه مامانم نیستیم تا شعله زرد بپزیم.2ساله 28صفر برنامه شعله زرد داریم.به مامانم که زنگیدم گفتم چقد دلم شعله زرد میخواد.اول خواستم خودم بپزم.بعد گفتم طفلی ایلیا نمیتونه درس بخونه.سر ظهر زنگمونو زدن.ایلیا رفت در و وا کرد.صاحب خونمون بود شعله زرد اورده بود.کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم.دستش درد نکنه خیلیم خوشمزه بود.از ته دل گفتم خدا قبول کنه.خودمم خندم گرفته بود.چقد ذوق کردم.حس خوبی بهم داد.عصری رفتیم بیرون به اصرار ایلیا.برد یه رستوران که وقتی نامز بودیم رفته بودیم.از اونجا هم میخواست بره پاساژ گلستان که نذاشتم.خوب طفلیم درس داره.نباید به خاطر دل تنگی من از درسش بمونه.الانم خونم.مثلا امروز میخواستم بافت رو تموم کنم.از ظهر دیگه نخوندم.شاید حالا برم بخونم.
طبقه بندی: از این در و از اون در، برچسب ها: پاساژ گلستان، شعله زرد، نذری، دیگه اعصابم نمیکشه به خدا.من از دست این مادرشوهر چیکار کنم.شب ساعت11زنگیدن.من داشتم کرم میزدم ایلیا رو مجبور کردم که بحرفه.میگن چرا نمیاین ما دلمون تنگ شده.ایلیا هم میگه چیکار داریم بیایم اینجا با خوشی زندگی میکنیم.میگه منظورت اینه اینجا ما نمیذاریم مگه ما چیکار کردیم؟ میرم مسواک بزنم گوش نمیدم به باقیش.از صبح باهم درس میخوندیم.نهارم جفتکی گذاشتیم.من خورشت ایلیام برنجشو اماده کرد.مامانم زنگیده به شوخی میگم پس تو دلت واسه من تنگ نشده چرا بی تابی نمیکنی.میگه چرا که نشده.ولی لزومی نداره فکرتونو مشغول کنم.یا خوشیتونو خراب کنم.این از حرف مامان من.در حالی که همه میدونن چون من دختر اول مامانمم چقد بهم وابستس.داریم نهار میخوریم.مادرشوهر میزنگه.حوصلشو ندارم.به ایلیا میگم جواب بده.گریه زاری که من دلم تنگ شده پاشین بیاین وسط امتحانا یه روز بیاین(تا اونجا9ساعت راهه)اینم میگه یادته اون زمونا نمیذاشتی من با نیوشا بحرفم.منم دلم تنگ میشد.گوشی رو میده به من.میگه من نمیتونم غذا بخورم.پاشین بیاین.میگم ایلیا نمیاد.خواهر شوهر گوشی رو میگیره که بحثو عوض کنه.میشنوم از اون ور به شوهرش میگه ایلیا چی گفته و اینکه من کی نذاشتم دارم حرص میخورم.مثلا داشتیم نهار میخوردیم.یعنی این زن شعور نداره؟وقتی میگیم نهار میخوریم لازمه این حرفارو بگه داغونم کنه.به نظرتون کار خوبی میکنه.این یعنی خودخواهی.یکی مثه مامان من میگه با شوهرت خوش باش.یکی مثه این خوشیمونو به هم میزنه.دیگه غذارو نمیخورم.سرم سنگین شده.بغض داره خفم میکنه.یاده همه اتفاقای بدی میفتم که اون باعث شده.میخوام بزنگم بهش بگم مزاحم درس خوندن شوهر من نشه.بگم به خاطر درس اون من حتی بیرونم نمیرم.با تلفن صحبت نمیکنم که تو ارامش بخونه.بگم مگه مامان من دل نداره.بگم چرا میزنگه باعث میشه کل اتفاقا زنده بشن.ولی منصرف میشم.من نمیخوام بد باشم.نمیخوام خدا ازم بقهره.اون اگه این جوری شده کار خداس.همه این روزا رو من و ایلیا به خاطر اون کشیدیم.بدترشم کشیدیم.از یه طرف میخوام بگم راحت شم.میخوام به فکر خودم باشم به ارامش و خوشیه خودم فکر کنم از یه طرف نمیخوام ادم بده شم.میترسم ایلیا رو از دست بدم.داغونم.با کسیم نمیتونم بحرفم حتی مامانم.ایلیا حالمو دیده میگه بریم بیرون.ولی حوصلشو ندارم.میدونم به خاطر من میگه.ولی....
طبقه بندی: زندگی مشترک،
وای خدا من عاشق برف و بارونم مخصوصا وقتی صبح های زود میباره.دیشب 2خوابیدیم خبری از برف نبود.صبح که مامی زنگید گفت برف باریده هنگ کردم.اخه تازه بیدار شده بودیم.کل پرده ها رو کنار زدم ولی چه زود برف خیابونا رو اب کردن.اینجوریشو دوست ندارم ولی روبرو خونمون یه زمین فوتباله انقد باحال شده.دیشب12شب هوس سیب زمینی کردم.به هر فست فودی که رفتیم یه نگاه عاقل اندر هوسیون انداختن که غذا تموم شده.دیروز روز بدی بود حوصلم سر رفته بود و روزم تموم نمیشد.با اینکه مجبور شدم عصری بخوابم که شاید این روز تموم شه.اها رفتیم ادکلن بخریم.وای من تازه میفهم که چقد وسایلا گرون شدن.ادکلن 70 تومنی شده 140.هنگ کردم.نمیخواستم انقد ولخرجی کنم.بر خلاف میلم50میلشو برداشتم که پول 100میل قدیمو دادم.یکمم کرم خریدم.از کلینیک که راضی نبودم افتادیم رو خط لیراک.کسی استفاده کرده؟راضیه؟امروز یه کار خبیثانه کردم که الان عذاب وجدان گرفتم پریشب مادرشوهرینا میخواستن بیان ایلیا گفت من درس دارم.اونا هم که نیومدن.بعد دیروز ایلیا زنگید به خواهر من که پاشو دو سه روز بیا که حوصله نیوشا هم سر نره.اونم دلش میخواست بیاد که من به خاطر راه نذاشتم.جفتشون ازم قهریدن.بعد صبح دیدیم راه بسته بوده دیشب.منم از تصمیمم بسی خرسند بودم که اینده نگری کردم نذاشتم بیاد اونوقت طول شب سکته میزدم.بعد صبحی که مادرشوهر گفت جاده بستس.منم ماجرا را تعریفیدم و به خود بالیدم.که اوشون پرسیدن ایلیا به خواهرت گفت بیاد؟؟؟؟منم بله.اوشونم قهریدن و خداحافظی کردن.کاش نمیگفتم.ستاد روحیه دهی :یه بارم من شدم مثه خودش.حالا هم دارم نهارو اماده میکنم.قراره بریم بانک که منم کارای بانکی رو یاد بگیرم.اخه نا حالا ایلیا و بابام انجام دادن.فعلا همین.![]() طبقه بندی: از این در و از اون در، برچسب ها: برف، بانک، سیب زمینی، فست فود،
دیروز شام رفتیم بیرون یعنی رژیمو بی خیال شدم.اول رفتیم کافی شاپ.بوی سیگار خفم کرد.زود پاشدیم.بر عکس خیلیا من اصلا تو کافی شاپ حال نمیکنم.بعدم رفتیم ژوانی.یه نتیجه خوب این بود که معدم کوچیک شده.نتونستم چیزی بخورم.یعنی فقط یکم سوپ خوردم و دو تیکه پیتزا به زور.تا اخر شب دل درد گرفتم.از اونجا هم رفتیم خیابون گردی.تا دربند رفتیم.شبم که به خاطر ایلیا بازی رئال رو تماشا کردم که باخت.قبل بازی جشن جام حذفی پارسال رو نشون میداد.چقد خوب بود.چرا ما ها از این خوشیا نداریم؟یه هفته ای میشه رو حرف ایلیا فکر میکنم که بعد این دوره بریم اروپا زندگی کنیم.مثه اوائل همون اول حرف نه نمیارم.شاید بعد4سال منم راضی شدم.از دیروز تصمیم گرفتم کمتر بیام بنویسم.شایدم یه جا دیگه واسه دل خودم نوشتم.ولی اینجا رو دارم واسه همیشه.از پیش داوری های بعضیا ناراحتم.اینکه من فقط خیلی از مشکلای سطحی رو اینجا مینویسم.در ضمن نمیدونم چرا وقتی از خوبیای زندگیمون مینویسم واکنشی نیست ولی...من و ایلیا خیلی روزا و ساعت های خوبی باهم داریم.طوری که اونایی که از نزدیک مارو میشناسن میدونن که چقد به هم عشق میورزیمو و احترام قائلیم.ولی من لزومی نمیبینم از کل رابطه های عاشقیمون اینجا بنویسم.چون همشون واسمون عادیه.اینجا از دلتنگیا و چیزایی که واسم غیر منتظرس مینویسم تا خالی شم.من و ایلیا تو کل این8 سال بیشترین زمانی که باهم نحرفیدیم به5ساعت هم نرسیده.همه ی تفریحاتمون باهم بوده واسه منی که قبل اون فقط با دوستام بودم.طوری باهم رفتار میکنیم که بزرگترا ما رو الگو قرار دادن.چیزی تنهایی از گلومون پایین نمیره.به قول بابام اونا باید از ما یاد بگیرن.بار اولی که بابام ایلیا رو با دوستاش برده بود بیرون دیده بود که ایلیا همو ن اول نصف غذاشو تو یه ظرف کشیده.علتو پرسیده اینم گفته که واسه من میاره.یا وقتی من جایی دعوتم همه میدونن چیزی از گلوم پایین نمیره حتی ساده ترین چیزا اول سهم ایلیا رو بهم میدن.البته تو جمع صمیمی خونوادمون.انتراکای کلاسارو با هم صحبت میکنیم.من تا حالا بدون ایلیا یه شب هم خونه مامانمینا نرفتم.و خیلی چیزای دیگه که لازم نیست بگم.چون من اینجا عشقمو به رخ کسی نمیکشم.ما با هم هیچ مشکلی نداریم.در مورد خانوادشم ایلیا کاملا منو درک میکنه.و پشتم وایساده.همه حرفامو هم میدونه از اون زنا نیستم که بره پیش مامانش غیبت کنه.منو ایلیا هر سال شب اخر سال تا صبح باهم راجع به اتفاقای سال گذشته و اینده میحرفیم.برنامه داریم.منم کاملا پشت ایلیام طوری که اجازه نمیدم کسی باهاش بد رفتار کنه.پشت همه کارا و تصمیماتش وایسادم.ما خیلی با هم خوشیم و چیزای که اینجا نوشتم برام غیر عادی بوده.نه اینکه شما فکر کنین ما زندگیمون تو بحرانه یا دائما مشکل داریم.یه مدت اعصاب من ضعیف شده.ایلیامم کاملا پشتمو و کمک میکنه به ارامش برسم.خودش پیشنهاد داده چیزایی که ناراحتم میکنه رو اینجا بنویسم.چون من هیچوقت هیچوقت بدی به مادرش نکردم.حتی وقتی ناراحتم کرده چیزی بهش نگفتم.همیشه با احترام باهاش رفتار کردم.یه نفر از اطرافیانمونم خبری از رفتار اون نداره.طوری که همه میپرسن چیکار کردم مشکلی نداریم.من حتی خوبیای کوچیکی هم که واسم میکنه جبران میکنم و تو جمع تشکر میکنم.فکر نکنین اون میدنه که من ازش متنفرم یا عصبیم کرده.چون هیچوقت نتونستم کسی رو خرد کنم..به همتون سر میزنم ولی با گوشی طبقه بندی: فضولی، برچسب ها: عشق.،
این دو روز خودت دیدی چقد بهم سخت گذشت.چقد منتظرت بودم.چقد گریه کردم.هم صحبتم اون خرس کوچولوی اولین ولنتاینمون بود.چقد با خودم احساس خریت کردم.احساس یه گول خورده.چقد منتظر کوچولوی خودم بودم.کوچولوی من اون وقتا یادته؟من همونو میخواستم.امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟نفهمیدی این دل انقد ظرفیت نداره.نفهمیدی این اشکا از کجاست؟ولی خوش اومدی.دیروز به هم قول دادیم یادته.پابه پای هم شانه به شانه نه سایه به سایه.من که خیلی روش حساب باز کردم.تا اخر این قولمون یادمون نره.یادت که هست؟ ![]() تو برام بهترینی.انتظار بدی ندارم.منو به خاطر همه بدیام ببخش عزیزم.کوچولوی من. قول میدهیمطبقه بندی: زندگی مشترک، |
|
| [ طراح قالب : ایلیا ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||