تبلیغات
ماجراهای دوران نامزدی ما زیر یک سقف - سازمان تشخیص مصلحت ازدواج
 
ماجراهای دوران نامزدی ما زیر یک سقف
عشق یعنی با هم یه وبلاگ درست کنیم
درباره وبلاگ


من نیوشا خانم خونه.همسرم ایلیا عشقه خانم خونه.هر دومون متولد1369.دانشجو و ساکن تهران.1383ایلیا عاشق من شده.از 1384 عشقمون دو طرفه شده.1389عقد کردیم و 1390 عروسی.اینجا از وقایع زندگیمون مینویسم.خواستی لینکم کن و خبر بده با افتخار لینکت کنم.ممکن بعد یه مدت رمزی کنم و رمزشم فقط به دوستای همیشگی بدم.پس نظر یادتون نره.
راستی عکس بالایی هم عکس خودمونه

مدیر وبلاگ : ایلیا
یکشنبه 18 دی 1390 :: نویسنده : نیوشا جون
یادمه تو همون پستای اول قول دادم جریان راضی شدن بابامو بگم.خوب از اونجایی بگم که ایلیا کنکورشو داد و نتایج اومد و اینا اومدن خواستگاری.بابام با ایلیا حرفید و گفت که من الان راضی نیستم.بعد5سال ببینیم چی پیش میاد.اون شب درسته جواب رد داده شد ولی من خوشحال بودم که بعد چندسال دوباره چند ساعتی پیش ایلیا نشستم.از اون روز من خودمو تو اتاق حبس کرده بودمو غذامم اونجا میخوردم.ایلیا هم در حال چونه زنی که باز بیان خواستگاری.نمیخوام اتفاقای اونروزا رو بگم.بالاخره اولای مهر بود و من میومدم تهران.به مامانم گفتم که باید کاری کنی من اخرهفته بیام بله برون.من اونجا نمیمونم دیگه.بابای ایلیا هم با عموهام حرفید.مامانم با داییم.و خلاصه 3شنبه که تولد دختر داییم بود اینا همشون دور هم جمع شدن و جلسه گذاشتن.عموم خیالمو راحت کرده بود.منم تا6فیزیو داشتم بارون شدیدی میبارید.قرار بود با دختر دایی مامانم بریم خرید.تو اون بارون و ترافیک رفتیم تجریش.تندیس که هیچی نداشتورفتیم قائم که بعد کلی گشتن من یهع پیراهن شیک و ساده پیدا کردم که انتظارشو نداشتم.از اونجا هم برگشتیم خونه اونا.ساعت8.5بود که دخترعموم اس زد مبارکه.بعد اون دختر داییم اس زد که فعلا دارن صحبت میکنم.نیم ساعت بعد زن عمو کوچیکم اس زد مبارکه.اس زدم به دختر داییم گفت هنوز میحرفن.من چون اونجا نبودم نمیتونم دقیق بگم ولی دختر دایی هام و دختر عموم کلی از اون شب و بحث ها و گوش واستادناشون خاطره دارن و میگن و میخندن.من از استرس داشتم خهفه میشدم.که بالاخره 11شب زن عمو بزرگم زنگیسد گفت مبارکه و چون میترسیم بابات باز منصرف شه همین الان عموت میزنگه به بابای ایلیا بگه جمعه بیان بعله برون.اون شب کلی گریه کردم.از یه طرف خوشحال بودم از یه طرف نگران اینده.کلی ار ایلیا قول گرفتم واسه اینده.فرداش رفتم سر جنین و از اونجا رفتم ترمینال و راهی شهرستان.اول خواستم به دوستام بزنگم بگم بعد ترسیدم بابام باز منصرف شه.که نمیدونم از کجا دوست صمیمیم فهمیده بود زنگ زد و کلی گلایه.بعدم به همه خبر داد من دیگه تا نزدیکای12شب داشتم جواب تلفنارو میدادم.تو راه مریض شدم و چنتا قرص خوردمو خوابیدم تا صبح.ایلیا بیچاره که هی زنگ زده بود برنداشته بودم کلی نگران شده بود.وقتی رسیدم جلو در که میخواستم پیاده شم تو فکر این بودم که به بابام چی بگم پام سر خورد کل پله های اتوبوسو رو هوا طی کردم خوردم زمین.طوری که مانتوم پاره شد.اومدم خونه دیدم دستم و کمرم کلا خونیه.بعدم که ورم کرد و کبود شد.پیراهنم دکلته بود.انقد گریه کردم بابای ایلیا انواع پماد داد.ولی افاقه نکرد.رفتم واسه پیرهنم یه زیره گرفتم.که دستم مشخص نباشه.همون روز صبحی هم ایلیا و مادرشوهر اومدن دنبالم بریم انگشتر و سرویسو خودم بپسندم.که خودش ماجرایی داشت.شبشم عروسی پسر خاله ایلیا بود.که وقتی مراسمه جمعه رو فهمیدن کارت فرستادن ولی نرفتم.چون تا شب با دختر داییم داشتیم کارای ارایشگاه و این حرفا رو انجام میدادیم.جمعه ایلیا اومد دنبالم بریم ارایشگاه که دستم موند لای در ماشین.بساطی بود اصلا.از اونجاهم رفتیم اتلیه که دیگه ساعت10شده بود و مهمونا منتظر.اومدیم خونه و برای اولین بار ایلیاموکردم.ما که وقت نکرده بودیم شامم بخوریم بعد اینکه مهمونا رفتن ایلیا موند رفتیم طبقه بالا ساعت1شب نشستیم شام جفتکی خوردیم.واین بود ماجرای ازدواج ما شرمنده سرماخوردم به زور نوشتم والا حاشیه زیاد داشت.




نوع مطلب : زندگی مشترک، 
برچسب ها : کبود.جنین.تندیس.قائم.عقد.شام،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 15 فروردین 1391 08:33 ب.ظ
قشنگ بود
منم باید تجربه کسب کنم
سخته
نیوشا جون ایشالا تجربه های خوبی كسب كنین.نابرده رنج....
پنجشنبه 22 دی 1390 08:41 ب.ظ
خوبه که باز یکی بوده که بابات رو راضی کنه مامان علی رو که هیچ کی نمیتونه راضی کنهدعاکنین اینم راضی شه ومن وعلی هم بهم برسیم
نیوشا جون ببینید کی روش زیاد تاثیر میذاره از اون بخواین مثلا داییش یل بابابزرگش
دوشنبه 19 دی 1390 08:58 ب.ظ
همین حال و هوا رو دلم خواست..
نیوشا جون وای نسا نمیدونی چه وضعی بود ولی اون همه درد شیرین بود.اگه بدنمو میدیدی 1ماه کبود بود
دوشنبه 19 دی 1390 11:34 ق.ظ
اخی چه حالی داشتی تو دختر معلومه شما واقعا همو دوست داشتید.امیدوارم همیشه شاد باشید و زندگیتون پر از رنگ و رقصو و اواز باشه.
نیوشا جون مرسی عزیزم
یکشنبه 18 دی 1390 08:14 ب.ظ
سلام نیوشا جونم به خدا یه مشکلی تو بلوگفا داشتم و دارم ی مدته مثلا مینویسه 14 نظر بعد که کلیک میکنم میبینم 5 تا بیشتر نیست
بعد دوباره میام بلوگفا مینویسه 8 نظر بعد که کلیک میکنم مینویسه موردی یافت نشد
به خدا دارم راست میگم اگه باور نداری از نسا که دوستته بپرس
چون ازش کمک خواستم در این باره
یا میخوای رمز وبمو بدم بهت خودت برو ببین چجوریه جدی میگم
میگم شاید نظر تو هم تو همونا گم شده دوستمم چند باری نظر داده اما برای من نیومده ببخشید که ناراحتت کردم معذرت میخوام وظیفه ام بود بیام و توضیح بدم
نیوشا جون وای مهدیه جان لازم نبود انقد توضیح بدی من حرفتو قبول دارم.من از ته دل ناراحت نشده بودم.همینطوری گفتم که بدونی واسم مهم بود.مرسی
یکشنبه 18 دی 1390 05:07 ب.ظ
دلم خواست منم خوب....
نیوشا جون حالا چی دلت خواست؟
یکشنبه 18 دی 1390 04:08 ب.ظ
سلام دوست عزیز اگه تونستی منو لینک کنی بهم یه خبری بدی تا منم تو رو لینک کنم.



با نام :
کاملترین و بروزترین مرجع عکس ایرانیان
WWW.Pix70.Ir
درضمن دنبال نویسنده و مدیر برای وبلاگم میگردم لینک مربوطه

http://www.pix70.ir/post/119
ایلیا سلام.با کمال میل
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

Online User
استخاره آنلاین با قرآن کریم

مشاهده جدول کامل لیگ برتر ایران