تبلیغات
ماجراهای دوران نامزدی ما زیر یک سقف - خواهرشوهره داریم
 
ماجراهای دوران نامزدی ما زیر یک سقف
عشق یعنی با هم یه وبلاگ درست کنیم
درباره وبلاگ


من نیوشا خانم خونه.همسرم ایلیا عشقه خانم خونه.هر دومون متولد1369.دانشجو و ساکن تهران.1383ایلیا عاشق من شده.از 1384 عشقمون دو طرفه شده.1389عقد کردیم و 1390 عروسی.اینجا از وقایع زندگیمون مینویسم.خواستی لینکم کن و خبر بده با افتخار لینکت کنم.ممکن بعد یه مدت رمزی کنم و رمزشم فقط به دوستای همیشگی بدم.پس نظر یادتون نره.
راستی عکس بالایی هم عکس خودمونه

مدیر وبلاگ : ایلیا
شنبه 27 خرداد 1391 :: نویسنده : نیوشا جون
خواهر شوهر که میگم زیاد جدی نگیرین.16سالشه.و ما برنامه ها داریم با این.اوایل که کاراش رو اعصاب بود.ما تصمیم گرفتیم به سبک خودمون تربیتش کنیم.بهشم اعلام کردیم که تحت تعلیمه و فلشر بزنه.اینم قبول کرد.از ماه رمضون شروع شد.ما باهم تا سحری بیدار میموندیم و هی گوشت برادر مرده تناول مینمودیم.از اطرافیان بگیر تا خود اعضای خانواده.اواسط من دیگه بالا نمیرفتم تو اتاق فیلم میدیم اینم زنگ میزد با گوشی میحرفیدیم.بعد یه شب باباش دیده بود فکر کرده بود با کی میحرفه.من که نمیرفتم اینم بالا تو هال مشغول به تماشای تی وی میشد.بغل اتاق خواب مامان باباش.اقا اینا چند شب تحمل کردن.بعدش دیدن از رو نمیره.فکر کن سر سحری میگه صداتون نمیذاره من فیلم ببینم.
(بوقققققق.)باباشم از فردا کنترل برداشت اینم میرفت میشست جلو درشون.یعنی فکر کن.حالا اینا مقدمه بود.عید که اونجا بودیم.ما تو اتاق خودمون بودیم.وباباشینا هم رفتن بخوابن.بعد یه کم مهمون اومده اینم در اتاق وا کرده مثه چی رفته تو اونا هم....بعد هول شده برق روشن کرده گفته لااقل چراغو روشن کنین چشم چشم رو ببینه.بعدم اومده پیشه اونا واسه من تعریف میکنه.یعنی من به زور خودمو رسوندم اتاق و پخش زمین شدم.
یه چیز دیگه که این شدید طرفدار منه.فکر کن عید مهمونشون اومده بود از تبریز.منم از دخترشون متنفر.تو همون بهبوهه کلی مهمون اومد.منم که عمرا پاشم پذیرایی کنم بعد بگن لباست فلان بود بهمان بود.اینم دست تنها بود.رفته به دختر مهمونشون گفته پاشو ظرفارو بشور زود.اونم گفته زن داداش کمک نمیکنه.اینم گفته من اجازه نمیدم اون پاشه.حالا هم که تو هستی نکنه میخوای زن داداشم پاشه.خواهر شوهره داریم.اها عید ما هرشب باهم دبلو بازی میکردیم و من و ایلیا همدست ما میبردیم.اینم از رو نمیرفت.اخر سر دیگه زد به سیم اخر گفت کارتی 50000تومن بازی میکنم و صد البته واضحه که بازم ما بردیم و کلی تو اون شبا با عرق خودمون نون دراوردیم/.



نوع مطلب : غیبت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 17 تیر 1391 08:49 ق.ظ
خوب خدا را شکر همه چیز تححت کنترل
نیوشا جون اره خدا رو شکر
سه شنبه 30 خرداد 1391 08:01 ق.ظ
اگه میشه منم راهنمایی كن چی كار كنم خودم تلاشهایی كردم زنگ زدم بیرون بردمش پارك وخیابون وقتی با شوهرم حرف میزنم تو مهمونی ها اونم وارد بحث میكنم ولی الان خوبه یهو مادرش یواشكی كوكش میكنه خود به خود از این رو به رو میشه پشت میكنه حرف نمیزنه و شوهرم رو تو جمع میكشه كنار پچ پچ میكنه نه سلامو نه خداحافظی میكنه اگه میشه یه موضوع در این باره بزار چه طوری این كارو كردی ؟با شوهرت ؟ مرسی
نیوشا جون چشم عزیزم
یکشنبه 28 خرداد 1391 07:15 ق.ظ
سلام خانمی باز خوبه خواهرشوهرت اینجوریه من خواهرشوهرم یه روز خوب تحت تاثیر مادرشه یه مینجوری بیخود و بی جهت دیونه میشه حرف نمیزنه پشت میکنه نرمال نیست
نیوشا جون البته ما هم اوایل با این فسقل بچه کلی مشکلی داشتیسم اما خودمون عوضش کردیم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

Online User
استخاره آنلاین با قرآن کریم

مشاهده جدول کامل لیگ برتر ایران