تبلیغات
ماجراهای دوران نامزدی ما زیر یک سقف - عروس...
 
ماجراهای دوران نامزدی ما زیر یک سقف
عشق یعنی با هم یه وبلاگ درست کنیم
درباره وبلاگ


من نیوشا خانم خونه.همسرم ایلیا عشقه خانم خونه.هر دومون متولد1369.دانشجو و ساکن تهران.1383ایلیا عاشق من شده.از 1384 عشقمون دو طرفه شده.1389عقد کردیم و 1390 عروسی.اینجا از وقایع زندگیمون مینویسم.خواستی لینکم کن و خبر بده با افتخار لینکت کنم.ممکن بعد یه مدت رمزی کنم و رمزشم فقط به دوستای همیشگی بدم.پس نظر یادتون نره.
راستی عکس بالایی هم عکس خودمونه

مدیر وبلاگ : ایلیا
چهارشنبه 1 شهریور 1391 :: نویسنده : نیوشا جون
سلام دوسای گلم الان یه نیوشای23ساله داره باهاتون میحرفه.حرفای 23سالگی رو نگه داشتم تو یه پست جدا بنویسم.این چند روزم به خاطر قطعی نت نبودم.نمیدونید چی کشیدم.واقعا من معتاد شدم رفت.راجع به تولدم.شنبه عصری قرار بود دو تا از دوستام بیان.منم به مامانم گفتم شام میریم اونجا.ساعت2تصمیم گرفتم لازانیا درست کنم چون دوتام روزه نبودن.بعد 2تا کیکم خودم درست کردم.تا4:30سرپا بودم ولی تند تند همه کارا رو کردم.واسه شامم 3تا لازانیا دیگه درست کردم.همین که تموم شدم دوستام اومدن و نشستیم به تماشای فیلم عروسیمون.این دوتا دوستم خیلی شرن.دیگه شکم درد گرفته بودم انقد که خندیده بودم.ساعت8بود و اینا همچنان نشسته بودن.منم پاشدم لباسامو پوشیدم گفتم دیگه بسه پاشین من شام مهمونم.اونارم بردم گذاشتم خونشون.بعد شام یه تولد گرفتیم و اخرشب اومدیم خونه.فرداشم که عید بود صبح زود پتشدم با ایلیا رفتم نماز فطر.از اونجا صبحونه رفتیم خونه یه بابابزرگش.بعدم رفتیم به اون یکی بابابزرگشم سر زدیم.اومدیم اماده شیم بریم خونه عمو مامانم اخه مجلس داشتن.خوابم برد.1مامانم زنگ زد پس کجایین؟بدو بدو رفتیم ئناهارو خوردیمو کمی نشستیم با دخترخاله هام و عروسای عموی مامانم گپ زدیم.بعد من رفتم یه سر خونه خاله ایلیا.مامانم زنگ زد شام دعوت کرد ولی نرفتیمبه جاش الویه درستیدم و با ایلیا مشغول تغییر دکوراسیون خونه شدیم.خونه خیلی خوشگل شد ولی احتمالا مادرشوهر بیاد منو میندازه بیرون.اخه از سبک کلاسیک کلا خارجش کردم.بخارشو و جارو و دستمالم کشیدییم.و این گونه نیوشا یه عروس...شد.فرداش بازم یکم خونه رو تمیز کردم.عصری با مامانم رفتیم بازارگردی.شامم اونجا بودیم.و اما دیروز با ایلیا رفتم یکی از شهرای اطراف و من حالم خوب نبود از اینور بچه ها(خواهرشوهرام)تنها بودن.یه دعوای انچنانی با ایلیا داشتیم.ففکرکنم 3ماهی میشد اصلا حرفمون نشده بود ولی دیروز تصمیم گرفتم یه چند روزبرم خونه مامانم تا ایلیا قدرمو بیشتر بدونه.ولی خوب بعد2ساعت اشتی کردیمو و بستنی خردیم و اومدنی ایلیا رفته بود واسم گل خریده بود و معذرت خواهی کرد.از شبم خواهرام و خواهرشوهرام اینجان و من از دست خواهرشوهران عاصی شدم.از دیروز کارم شده باز تمیز کاری بریزو بپاشای اینا.نهارم باز خونه مامانمیم.فعلا همینا.شرمنده طولانی شد.روز پزشک رو به همه دوستای پزشکم تبریک میگم مخصوصا ایدا و نازی گلم من او



نوع مطلب : زندگی مشترک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

Online User
استخاره آنلاین با قرآن کریم

مشاهده جدول کامل لیگ برتر ایران