|
ماجراهای دوران نامزدی ما زیر یک سقف عشق یعنی با هم یه وبلاگ درست کنیم
| ||
|
|
سلام به همه ی دوستای عزیز.دقت کردین خیلی وقته من دست به قلم نشدم البته کیبورد!نمیخواستمم دوباره بنویسم ولی ناچارم میدونین ناچار!دلم خیلی گرفته بد جورم گرفته دارم یه جورایی دیونه میشم.از دست خودمم گرفته یعنی یه جورایی خود درگیری مزمن پیدا کردم.میدونین دل گرفتگی من بستگی به دل عشقم داره آخه الان دل اونم گرفته و باعثشم منم.من احمق که با یه کار ناخواسته یه ابر سیاه با رعدو برق های وحشتناک رو به زندگیمون آوردم البته یه کار که چه عرض کنم با کارهای ناخواسته بگم بهتره!آخه ماشالله یکی دوتا که نیست هی دست گل که من به آب میدم به نیوشا هم حق میدم که دیگه تحمل نداشته باشه! اما یه گذری بکنیم به آخرین دست گل بنده که دل نیوشا جون رو بدجوری شکونده . دیشب ساعت حدود 10.30 بود که واسم یه اس ام اومد دوستم بود که تو یه شهر دیگه دانشجو.پرسیده بود که فردا کلاس داری؟خونه ای؟یه احساسی بهم گفت که این داره میاد تهران ولی الان چرا داره میگه!با یکم پرس و جو متوجه شدم که الان تو اتوبوسه و ساعت 2 نصف شب میرسه.اینم فهمیدم که جا نداره و میخواد تا صبح تو این بارون بیرون بمونه!من یه لحظه یاد پارسال افتادم که عین همین اتفاق واسه من پیش اومدو شب رفتم خونه اونا و ناخودآگاه بهش اس دادم و گفتم رسیدی بیا اینجا ولی به جون نیوشام همین که اس و فرستادم سرمو کوبیدم به دیوار که چرا اول به نیوشا چیزی نگفتم به خدا خیلی پشیمون بودم نیوشا هم که 2 روزه حالش خوب نیست دیگه بدتر پا شدم با ترس ولرز رفتم پیشش و قضیه رو گفتم با شنیدن حرفم برق از سه فازش پرید که ایلیا این چه غلطی بود کردی من الان چیکار کنم تو من و هیچ حساب کردی و ...چیز خوردن های بنده هم افاقه نکرد که نکرد.من که دیدم کار از کار گذشته آوردم جای دوستم رو تو اتاق پهن کردم و به خاطر اتفاق افتاده جای خودمم پیشش انداختم.خونه رو هم با نیوشا مرتب کردیم و ساعت رو رو 2 کوک کردم و ... حالا بماند که دوستم به خاطر تصادف اتوبوسشون نیومد و این وسط آدم بده من شدم ولی نیوشا بدجور از دستم ناراحته و باهام اولین باره که حرف نمیزنه.بابا نیوشا جونم به قرآن از دستم در رفت من که نمیخواستم اینطوری بشه خودت که میدونی من چقد دوست دارم.چقد میخوامت.خدا منو بکشه به خاطر رفتارایی که تورو باهاشون ناراحت کردم. راستی این قضیه بهانه ای شد که نیوشا توی این چندسال که باهم بودیم و اتفاق مشابه این افتاده بود رو به یاد بیاره و بکوبه تو سر من.نیوشا جونم من از این تریبون استفاده میکنم و جلوی همه ی دوستان ازت معذرت خواهی میکنم و قول میدم که دیگه تکرار نشه و این قضیه رو امیدورام به حساب بی تجربگیم بزاری هرچند مطمئنم که این اتفاق هم مثل اتفاق های دیگه یادت نمیره و بازهم تو یه فرصت به خاطر این کارم سرکوفت میخورم. نیوشا جونم تورو به جون هر کی که دوسش داری ببخش منو!شرمندم به خدا. دوستای گلم شما هم یه پادرمیونی بکنین که نیوشا از سر تقصیرات من بگذره.منتظرتونما!!من و تنها نزارین. الانم که دارم اینو مینویسم بدجوری گشنمه و رو اجاق گازم چیزی نیست. لعنت به اس ام اس ی که بی موقع فرستاده بشه!من میخوام غذا سفارش بدم شما چیزی نمی خواین؟ راستی تا یادم نرفته بگم دلم بدجوری پر ولی نمیدونم چرا نمیتونم حرفامو بزنم و چرا همش توی این دلم تلنبارشون میکنم. شاید تو همین روزا یکم بنویسم تا آروم بشم. فعلا همین. منتظر نظراتتون هستم. طبقه بندی: زندگی مشترک، برچسب ها: اس ام اس، میهمان، اتوبوس، معذرت،
خبر دارم.دیروز دختره باز اس زد.گوشی دست من بود.حال ایلیا رو پرسیده بود و اینکه تونست استاد فیزیوشو عوض کنه؟منم اس زدم نه.دوباره فرستاد که چرا میرفتی اموزشو این حرفا که دیگه جوابشو ندادیم.فردا هم با هم کلاس دارن.به نظرتون چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ![]() طبقه بندی: زندگی مشترک، برچسب ها: فیزیو، حس زنانه، اس ام اس، |
|
| [ طراح قالب : ایلیا ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||